هوای حوصله ام تنگ است و این تنگی حوصله نفس کشیدن را سخت کرده و چراغ امید را کم سو ، در روزنامه خواندم سیزده آبان که نیروی انتظامی و غیره و غیره بسیج شده بودن تا جلوی تظاهرات مردمانی را بگیرند که به موضوعی اعتراض دارند در کنار جاده ای در قیام دشت فاجعه ای رخ داده که دل هر شنودنده ای از شنیدنش خون می شود و حالش خراب و آرزوی میکند که ای کاش این خبر دروغ باشد ولی می شنود از منابع موثق که نه خبر حقیقت است و شش نفر از تبار حیوانات به زنی شوهر دار که سی دوساله سن دارد تجاوز کرده اند ، این برای کشوری که داعیه اسلامی بودن دارد فاجعه است ، اگر هر روز صفحه حوادث روزنامه هارا ورقی بزنیم و نگاهی به حوادث بیاندازیم میبینیم اوضاع اجتماعی در سراشیبی فاجعه است و مرتکبان جرائم اکثر قریب به اتفاقشون دست پرورده دوران سی ساله هستند و این یعنی وای بر ما به کجا میرویم اینچنین شتابان ، چرا اخلاقیات در جامعه کم رنگ شده؟ چرا فحشا در متاهلین بیشتر است؟ چرا طلاق هر روز بیشتر از دیروز است؟ چرا مساجد خالیترند؟ چرا تجاوز و دزدی زیادتر شده؟ چرا آن مرام ایرانی کم رنگ شده؟ چرا تمام مغازه دارها از فروختن جنس نسیه معذورند ؟ چرا اعتماد ما به هم وطنمان رنگ باخته؟ چرا دولت کاری نمیکند؟ چرا حکومت به فکر درست کردن اوضاع نیست؟ چرا دروغ می گویند؟ چرا فریب می دهند؟ چرا اجناس و مایحتاج اصلی مردم قیمتش سرسام آور است؟ چرا خوردن نون پنیر گرد و اگر قرار باشد با نان سنگک آزاد خورده شود رقمی بالغ بر چهار هزار تومان خواهد بود ؟ دریای افکارم طوفانیست و حالم خراب و آرزوها نقش بر آب ، آینده شبهیست که ماهیتش مشخص نیست و "ره تاریک و لغزان است" "هوا دلگیر سرها در گریبان" است
"نفسها حبس دلها خسته و غمگین درختان اسکلتهای بلور آجین زمین دل مرده سقف آسمان کوتاه غبار آلوده مهر و ماه زمستان است" ...
با این همه تنها چیزی که آرامم میکند شعر است ، پس شعری تازه بخوانیم:
قد قامتی به بلندای خواب آب
پشت امامت زلفین آفتاب
دستی به شکل کاسه و
چشمی به التماس
اشکی روان ز دیده و
این لحظه های ناب
دور از تو مدتیست
که کابوس جاری است
دور از تو این جهان
به روی سرم خراب
من را تو خود
به شاهی رسانده ای
با من بمان و
دل من را مکن کباب
شب تاب ناب خواب بلند دلم توئی
دور از تو حال دلم
می شود خراب
من برکه ام
میان جنگل وحشی مقام من
لطفا کمی بپاش
به این برکه ماهتاب
قد قامتی به بلندای خواب آب
در پیشگاه چشم تو
آن گوهران ناب
88/8/3
تقدیم میم اول اسمت و عصمت چشمت که شکوهمندی هر لحظه ی با تو بودن را رقم میزند و من ... هیچ و تو نقش یاوری را داری برای رسیدن به باوری.
پ.ن.در یادداشت بالا در انتها گوشه ای از شعر زمستان اخوان را استفاده کرده ام روحش شاد یادش باقی
نوشته شده توسط خیال در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 ساعت 11:28 موضوع | لینک ثابت
تو گوئی استطاعت طاقت مردم در این روزها کم شده و قامت ستون صبوریشان خم شده که اینگونه جنگجویانه و مبارزه طلبانه باهم برخورد میکنند در خیابان و کوچه و بازار، زار، زار به حال این روزگار باید گریست که مردمان آن ، زیر طاق همین آسمان که ناظر محبتشان بوده دارند به هم می تازند و حق خورده شده خود را ز هم وطن و همشهری خود احقاق می کنند.چرا و چگونه اینگونه شدنش را نمی دانم ، نه دستی در علوم اجتماعی دارم که بدانم و بشناسم اجتماع چگونه است و نه دستی در سیاست و این بازی کثیف ، اما چیزی که میبینم خوشایند نیست ، که در هر روز که پیاده راه خانه پیش می گیرم شاهد جنگ و جدلهای این مردمان هستم و باید به تماشای بی اعتنائی همشهریانم به قوانین و حقوق هم بنشینم و حسرت ببرم ، که چرا ما با اینچنین قدمتی و جاه و جلالی و حکومتی که دم از دین مبین اسلام میزند و برقرارکردن مبانی اسلامی در جامعه ، باید این وضعمان باشد. آیا دو دست چسبیدن به آخرت و بی خیال حال دنیا شدن جایز است ، آیا با تو سری می شود رعایت اصول اجتماعی را فهماند ، یا باید کاری کرد در راستای فرهنگ سازی ، آیا فرهنگ سازی در شرایطی که عدم رضایت اجتماعی وجود دارد کارگر می شود؟ نمی شود... نمیدانم ... شما چه نظری دارید؟
-----------------------------------------------------------------------------
و حال شعری تازه از این بنده شرمنده که البته اگر بشود نامش را شعر گذاشت به پیشگاه نقد و نظرتان عرضه می کنم:
طاق باغ چشم تو آسمان رنگهاست
شور و حال حرفهات کاروان زنگهاست
کاروان ِ آسمان تا ابد با من بمان
صلح با تو مهربان انقراض جنگهاست ... 88/8/17
تقدیم او که بوی زلفش رسوای عالمم کرد ... باشد که تا ابد باشد
نوشته شده توسط خیال در یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت 12:50 موضوع | لینک ثابت
دو سه روزیست که باران گاه گاه به خانه ی شهر ما سری میزند. خوش آمدی باران پائیزی.
دو سالی از روز وداع با شاعری گران مایه می گذرد یاد قیصر امین پور تا جاودان باقی.
یک سال و اندی پیش پدرم توانست با هزار قرض و وام و غیره ماشینی فراهم کند تا خانواده سه نفری ما راحت تر به این ور و آن ور برود و خب استفاده کننده اول این تازه وارد هم من بودم هم برای رفتن دانشگاه و هم سر کار عارضم خدمتتون که چند وقتی بود که احساس می کردم عصبی هستم و آرامش قبل را ندارم به این نتیجه رسیدم که این ضعف صبر باید ناشی از رانندگی در ترافیک تهران باشد و دیدن فراوان ناهنجاری های رفتاری در رانندگی که البته خود من هم جدا نیستم ولی خیلی سعی در رعایتش دارم و وقتی ناهنجاری میبینم به شدت به خودم میپیچم ، تصمیم گرفتم از تاکسی و اتوبوس و پای پیاده استفاده کنم و از این فشار فرار کنم ولی یک سئوال برایم هست و آن اینکه چرا ما هنوز نتوانستیم احترام به قوانین رانندگی را نهادینه کنیم ؟ هنوز مردم ما وقتی پشت فرمان هستند احساس می کنند در حال مسابقه دادن هستند و باید اول شوند ؟ چرا ما باید جزو رتبه های بالای تصادف در جهان باشیم؟ شاید باید کار فرهنگی انجام شود ، یا باید اعمال قانون سخت گیرانه تر باشد ، و یا حتی نیاز به آموزش مجدد داشته باشیم ، و یا شاید تمام این کج رفتاری ها از عدم رضایت اجتماعی ست ... این ناهنجاری ها از کجا نشات می گیرد به نظر شما ؟
----------------------------------------------------
تو خودت حدس بزن !...که چه حالی دارد؟
آن که معتاد نگاهت باشد
و تو یک جرعه ز چشمت را هم
به نگاهش ندهی ... ۸/۷/۸۸
شعرهای من غامضند در بیان وصف حال من در لحظه های حضور تو ، و تو چه مهربان و صبوری در تحمل من ، این شعرهای کوچک تقدیم مهربانی و صبوری تو ...
نوشته شده توسط خیال در شنبه نهم آبان 1388 ساعت 9:6 موضوع | لینک ثابت
عرض سلام و ادب خدمت رهگذران از این سرا
هر چه به روز تولد خویش نزدیک تر می شوم هوای گم شدنم بیشتر می شود و حال و احوال غریبی دست می دهد ... ماه مهر ، ماهیست که در واپسین روزهایش قدم به جهان گذاشتم ... و امسال بیست و نه مهر که بیاید با یک حساب سر انگشتی ، هشت هزار و سیصد و نود و پنج روز است که من به دنیا آمده ام و وقتی اینگونه به زندگی خود نگاه می کنم می بینم در این روزهای زیاد هیچ کار قابلی نداشتم در هیچ زمینه ای و این هشت هزار و خورده ای را به بیهوده گذراندم و دریغ و دریغ ... در واقع اگر مقیاس اندازه گیری زندگی را بزرگ کنیم و به سال به آن نگاه کنیم عمر کوچک می شود ولی اگر مقیاس را کوچک کنیم آنگاه میبینیم درواقع چه مقدار زمان تلف کرده ایم من برای خودم را حساب کردم و دیدم هشت هزار و سیصد و نود و پنج روز (سالهای کبیسه رافاکتور گرفتم) و این تعداد روز برابر دویست و یک هزار و چهار صد و هشتاد ساعت و اگر ریزتر بشویم خواهد شد دوازده میلیون و هشتاد و هشت هزار و هشتصد دقیقه و کمی کوچکتر خواهد بود هفتصد وبیست وپنج میلیون و سیصد و بیست و هشت هزار ثانیه و این وقتی بوده که من صرف کردم که به اینجا که هستم برسم ... به کجا؟ .... به هیچ جا !! ... و از این روست که می گویم :
هوای گم شدنم هست و حال اما نیست
واین خیال ِ محال را زوال اما نیستدرون قفس اسیر و قفل قفس سنگیست
شکستن این قفل سنگی محال اما نیست
و ای کاش بشود روزی که به عمر رفته با دریغ نگاه نکنم ... کار بالا در۲۰/۷/۸۸ حوالی ساعت هفت شب پشت فرمان و در ترافیک شهر شلوغ تهران ، که ترافیکش شاید مجالی باشد برای تفکر، در خیالم نقش بست و امروز با شما دوستان تقسیم می کنم تا نظراتتان راهنمای راه باشد . عاشق باشید و موفق یاحق
نوشته شده توسط خیال در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 ساعت 7:23 موضوع | لینک ثابت
تو بال شدی برای پرواز به راز
واجب شده ای برای یک حبه نماز
تو قوس غزلهای شبانم شده ای
هی چشم به ابروی بیاویز به ناز ... ۲۷/۵/۸۸
------------------------------------------------------
بیتاب خواب ناب ...
میان بازوان پر از تاب تو شدم ..
زحمت بکش بیا و مرا در خویشتن بگیر ... ۲۷/۵/۸۸
ای نگاه تو ماه در برکه تنهاییم تقدیم تو باد
--------------------------------------------------------------------------
بار دیگر دوستان ... پرواز مرد سنتور نوازاین قطعه ساز پر از راز را به اهل نیاز به درگاه ساز و آواز تسلیت می گویم ...
نوشته شده توسط خیال در شنبه چهارم مهر 1388 ساعت 10:53 موضوع | لینک ثابت
نگاه را ...
نگاه را ... به ضرب سنگ میان حوض شکستن غرور ماه را ...
و آه را حوالهء زمانه کردن و ...
نگاه کردن قشنگی تو در میان قاب ِ خواب ِ عکسهای روی تو ... شبیه ماه را ...
و باز آه را حواله کردنی ز روی خشم ...
جاده ...
مسیر ...
فاصله ...
راه را ...
و بازهم نگاه را ...
نگاه را به روزهای کاغذین ولی وزین ِ تَق...ویم سپردن و دوباره از جگر کشیدن مدام آه را ...
و راه را به خط به خط سپردن ... و دوباره در خیال به ضرب سنگ شکستن غرور ماه را ...
نگاه را ...
نگاه را ...
و باز خاطرِ خطور خط سطر اول از کتابی آشنا ...
و قال ِ از کتابِ اینچنین ... دلنشین ... گفته بود که او قادرُ ... قادر است او هر چه را ...
و باز آه را ...
به صبر دوختن ... نگاه را ... نگاه را ... ۲۱/۰۶/۸۸
-------------------------------------------------------------------------------------
این نگاه پر از آه به راهی که فاصله انداخته بین ما را تقدیم میکنم به آنکه لبخند ِ شیرینش تلخی کامم از زمانه را خوش میکند و نگاهش به هر ثانیه نگه مرا در می نوردد و ویران میکند و می سازد از نو ... باشد که به لطف خداوندگار باشد ...
نوشته شده توسط خیال در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 ساعت 8:0 موضوع | لینک ثابت
دلگیر دیر دیدن چشمان ِ مست ِ تو
ای هست ِ هست ِ من از غوغای هست ِ تو
یک شب به خواب ِ ناب ِ چکاوک ِ چشمهای من بیا
ای رمز قفل ِ راز ِ شبانم ِ به دست ِ تو
آغشته ام به خیال ِ محال ِ بی دغدغه به تماشا نشستنت
ای دم به بازدم من تنها به قصد تو
من در غیاب قاب نگاهت هزار بار قریبم به زاری به رنگ نار
ای حس بودنم از لمس ِ دستِ تو
فتوای ِ های های ِ نگاهت ز دست کرد غزال ِ دل ِ مرا
ای هست ِ هست ِ من از غوغای هست ِ تو ۸/۰۶/۸۸
تقدیم آنکه نوش آغوشش مجال دوری ز هر قیل و قال را مهیا می کند ...
نوشته شده توسط خیال در دوشنبه نهم شهریور 1388 ساعت 10:31 موضوع | لینک ثابت
سلام بانو
چند وقتیست که به لطف لطافتت روزهایم رنگی دگر گرفته اند و جان ، آشیان مرغ خوشخوانی شده که هر صبح به آواز راز گونه خود ساز مرا کوک می کند و روز مرا آغاز .
ای بازترین پنجره به باغ عدن و ای بارزترین نشانه در این هوای مه آلود حادثه خیز ، برخیز.
برخیز و قدم در راه فتح من بگذار که زار نمانم به راه که فاتح هر لحظه ء این ستیز نا برابر توئی ، توئی که گیسو سپرده ای به باد که هست مرا هم دهی به باد.
بنشین و بین به چشم تیز بین ، از هم گسست سپاه غرورم را در پیشگاه راه تماشایت ، من چه بی سپر آمدم به این جدال ، که دال حرف اول دوستیست و قال یعنی بگو که دوست می داریم به هر ثانیه .
آن روز ،روز من است ، آن روز ، روز تو ست ، ما بودنی که به ثبت می رسد تا بدانند تمام جهان ، در یک ، بعد از ظهر دل انگیز و شو ر انگیز که وصفش به شین شور و حالم نمی گنجد و صادش به بی صبریم نخواهد رسید.
بانوی روی سپیدم که با کمان مشکینت به گذرگاه من نشسته ای پیشتر بیا بیا و بزن تیر آخر تا رام شوم و آرام و مست ، تا جام شوم ، شوم از دست ، ای از تبار هستی بخش هستی به من ببخش و باش تا باشم .
۸۸/۵/۲۴...ع.ر.ص
------------------------------------------------------------------------------------
تک بیت :
مخمور خمر نگاهت شدم ، شدم ز دست
هیهات از این تُنگ شرابم که کرد مست ۲۱/۵/۸۸
------------------------------------------------------------------------------------
تقدیم آنکه بودنش سرود جان شده است و خودش آواز پر ناز این راز ...
نوشته شده توسط خیال در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 ساعت 9:10 موضوع | لینک ثابت
آغاز کن آغاز کن
یک عاشقانه ساز کن
منرا بگیر در خویشتن
آغوش خود را باز کن
بشکن طلسم فاصله
پرواز کن پرواز کن
آن راز سربسته به مهر
یک شب بیا و باز کن
با آن نگاه ناب خود
هی ناز کن هی ناز کن
آغاز کن آغاز کن
آغوش خود را بازکن
۸۸/۰۵/۱۰
تقدیم ِ آغوش آنکه ، شگفتی آفرید در یک ظهر داغ تابستانی
نوشته شده توسط خیال در شنبه دهم مرداد 1388 ساعت 9:36 موضوع | لینک ثابت
شیرین*... زمین چه سخت فاصله انداخته بین ما
شیرین زمانه چه تلخ چه بی رحم گشته در زمان ما ...
در انهدام هر ثانیه از عمرم حسرت میبرم که چرا کنون و اکنون نیستی در کنارم و این فرصت لذت را چگونه دست جبار زمانه از ما دریغ می کند.
شیرین ... تا حال ، شکوه و شعف کشف یک واهه در میان بازوان بیابان را چشیده ای ...
آن روز که شنیدمت و دیدمت چنین حالتی رفت بر من که گوئی در میان بیابان نا امیدیِ یافتن ِ هم نسلی هم فکر و هم گفتاری هم ذکر ، یافتم آنچه از یافتنش نا امید بودم ، تو چون واهه ای در این بیابان درخشیدی و نور امید بخشیدی به شط تشنگی من.
آنجا که آتش سوزان تنهائی ، عریان تن ِ خسته ام را می سوزاند و تیغ تیز شعله اش پیراهن پوستم می درید و من لب تشنه و تن خسته ، ناتوان و غبار آلود در این کویر برهوت سرگردان بودم تو چون نگینی در میان این عدم درخشیدی ... و ... خندیدی ...
یکشنبه : در سر آغاز فقط صدایت می آمد از دور
دوشنبه : صدا نزدیکتر آشنا تر از آن بود که در وهم گُنجد
سه شنبه : اگر لحظه ای صدا نبود دل لرزه می افتد
چهارشنبه : دیدمت و همانطور که شنیدمت آرام گرفتم و گرفتم در آغوش واهه ء جانت را که خواب می نمود و حقیقت شد و حال دوهفته ایست که می شناسمت اگر چه این شناخت چنان می نماید که سالهاست و قرنهاست و شاید از روز ازل همان روز که پیمان بستیم با خدای جان که او خدای ماست و همان جا با تو پیمان بستم تا در میان این کویر بیابیم
واهه ات عزیزم کوچک است به قدر آغوشم و بزرگ است به وسعت کرانه بی کرانهء غزلهای عاشقانه و گرم است چونان ظهر خرما پزان تابستان و خنک است چون نسیم بهاران و قشنگ است چون لحظهء ریزش برگهای پائیزان و لطیف است چون خزیدن خرامان باران در بازوان انسان.
آه شیرین ...
حلاوت و سر سبزیت خیال را به لرزه در آورد و صداقت و قداستت تکان بر اندام لرزان این خستهء نا امید می دهد.
شیرین ... امیدوارم و پایبند ... گرچه بی قرارم و نا آرام هرچند زمانیکه تو در کنارمی هم قرار دارم و هم آرام ... شیرین باش ... هر چه هستی باش. ۳/۵/۸۸
تقدیم به چشمان آسمانیت و بازوان مهربانیت ای خوبترین خوب .
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
یادداشت بالا نامه ایست سرگشاده به عزیزی مهربان که تازه پا بر عرصه زندگیم گذاشته ، باشد که سپاسی باشد از حضورش . عاشق باشید و موفق یاحق
* شیرین در اینجا به وجه معنائی بکار برده شده نه از لحاظ اسمی
نوشته شده توسط خیال در شنبه سوم مرداد 1388 ساعت 18:21 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
خیال خسته’ خاطر خراب خاک پاکم
که در صبح دل انگیز خزانی به تاریخ نه از بیستم
ماه هفت رفته
قدم بگذاشتم بر پاک خاکم
نمیدانم چگونه اینچنین شد که بهر شعر و شاعر سینه چاکم
از آن روزی که چشمت آتش افروخت تمام خویش را وقف تو کردم
تمام شعرهائی را هم که از شور تو گفتم همیشه همرهم هستند
همیشه در میان چاک ساکم
برای دیدن جادوی چشمت خرابم من خرابم همچو تاکم (تاک به معنی هلاک)
خیال خسته’ خاطر خراب خاک پاکم
برای گفتن شعر من هلاکم
تو هم گر از سرای من گذشتی
بزن دستی به نقد بر شعر پاکم
-----------------------------------------
خیال هستم متولد بیست و نه مهر ماه سال 1365 صادره از تهران
دانشجوی رشته الکترونیک دانشگاه آزاد
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY